نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٥٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
|
|
امضا بر مکتوب
سلطان مظفر را چون در جامه حریر پوشاندند و سر مبارک را بر بالش پر قو نهادند، دو ساعت بیشتر از عمرش نمانده بود و مملکت در اضطراب بود. قاصدى پیغام آورد که ملت در شوارع اند. دانستیم مملکت در انقلاب است نه در اضطراب. وزیر گفت: «حکم تیر داده ام. رعیت سرکش، لایق حیات نیست، مرده باشد، بهتر!» سلطان، لبخندى فرمودند در بى رمقى. گفتند: «کشت و کشتار که غمزه سبیل کلفتانه نمى خواهد پدر سوخته!» صدراعظم، گردنى کج کرد و به غمزه اى بیشتر گفت: «از تو به یک اشارت از من به سر دویدن. هر چه عمر من و خاندان پدرسوخته من است نثار شما که صد سال بر تخت بمانید و سایه تان بر سر این رعیت ناسپاس!» سلطان به سرفه افتاد و بادیه مطلا آوردند که خون قى کردند و به دستمال ابریشمین، سبیل مبارک را از شائبه خون، پاک کردم. گفت: «مردک! عزرائیل اینجا ایستاده تا جان ما بستاند تو مزاح مى کنى جهت خندیدن ما کدام صد سال عن قریب است که بروم لاى دست پدرم - همان پدرسوخته صاحبقران - بخندم! پس آن مکتوب مشروطه چه شد که قرار بود شفاعت ما باشد آن دنیا » صدراعظم البته تأخیر مى کرد که عمر سلطان سر آید و مکتوب به امضا نرسد اما از فرمان شاه چاره نبود. فى الفور گفت که بیاورند. آوردند. سلطان، قلم در دوات کرد؛ خشک آمد. فریاد زد: «یزید! مگر تدارک صحراى کربلا دیده اى که «دوات دان» مرصع ماهم بى دوات است با رعیت، دشمنى! لااقل رعایت سلطان منتظر مرگ را بکن!» صدراعظم دستور داد که عمله دوات را فلک کنند به دلیل فک وظیفه. خود، دوات در «دوات دان» مرصع ریخت و قلم در «دوات دان» فرو برد و به دست مبارک سلطان داد. چون بر آن جریده منحوس، امضا فرمودند، ملک الموت جانشان بگرفت. صدراعظم لب به حسرت گزید اما کار از کار گذشته بود. به گمانم، همیشه تاریخ، به این دقایق بسته است؛ و از آن - لاجرم - چاره نیست.
|
|